جمعه 23 اسفند 1398-12:4 کد خبر:41172

سمانه اسلامي

حاجي فيروز و كرونا!


بوی بهار لابه لای برگ ها می پیچد. نسیم خوش بهاری را روی صورتم احساس می كنم. طبیعتی دوباره در حال جان گرفتن است. برگها جوانه مي زنند. چمدانی  پر از شکوفه و لبخند، رودهای زلال، همه نشانگر بهار، بهاری مغرور است.
  هفته های آخراسفند ماه هر سال، حال و هوای عید شهر را عطرآگين مي كرد. اما کرونا، این مهمان ناخوانده امسال فرصت دورهمی ها را ازما گرفت. امسال اسفند برای ماشور و هیجان ندارد و سر و صدایي در بازار نیست .هیاهو سنبل و ماهی قرمز ، چانه زدن برای تخفیف از دست فروش ها.  نقشه كشيدن براي چهارشنبه سوری و دغدغه های برای خریدن لباس نو.  هیچ شتابی  و حركتي ديده نمي شود.
 بازار دست‌فروشانِ عید،  دست‌فروشانی که بدون داشتن مغازه‌ای شیک و بَزَک کرده  هر ساله شهر را قرق مي كردند.طوريكه حتی اگر قصد خرید هم نداشتی، تو را از خانه بیرون می‌کشاندند .دوست داشتی بروي بدون مقصد در هیاهوی بازار قدم بزنی.
سوار تاکسی بودم. پشت چراغ قرمز. صدای  آشنایي شنيدم. حاجي فيروز بود. صدايش اندکی ازنگراني مردم خسته و ناامید را کم می کرد. به صورت  سیاهش زُل زدم .معلوم نبود غمگین است یا شاد. حرکات موزونش پیام‌آور شادی بود. انگشتان کشیده و سیاه اش از لای پیراهن ساتن قرمز چین‌دارش بیرون زده بود. با هنرمندی بر دایره زنگی می‌زد . با نوای برآمده از ضرب آهنگ داريه، چشمانش را به این سو و آن سو می‌گرداند . نگاهش را در داخل خودرو ها مي چرخاند. منتظر بود. منتظر دستي كه او را فرا بخواند و اسكناسي كف دستش بگذارد.همين طور كه داشت مي خواند به طرف تاكسي آمد.دندان هاي سفيدش لابلاي صورت ذغالي و كلاه عجيبي كه بر سر داشت، بد جوري برق مي زد. با هر قدمي كه به سمت ما بر مي داشت ضرب آهنگش را تندتر مي كرد. صداي خوبي داشت. اسكناسي به طرفش گرفتم. چند بار با صدای بلند ‌خواند. ،" ارباب خودم چرا نمی‌خندی"! آنقدر اين روزها درگير كرونا و تبعات آن شده بودم كه خنده يادم رفته بود. باز هم خواند. ارباب خودم چرا نمي خندي؟ اين بار بي اختيار خنده ام گرفت. نگراني از كرونا را پشت چراغ قرمز جا گذاشتم . چراغ سبز شد. راننده حركت كرد. تا چند متر دورتر هنوز صداي حاجي فيروز در گوشم طنين انداز بود. ارباب خودم سلام و عليكم! هر چه راننده تاكسي پايش را روي پدال گاز مي فشرد، صداي حاجي فيروز كمتر وكمتر مي شد.
پيرمردي كه کنارم نشسته بود  گفت : اين ها "ضد کرونا"هستند! اصلا انگار نه انگار كه وضعيت خطرناك است. همين طور كه حرف مي زد  لبخندي برچهره اش نشسته بود.با اينكه ماسک به صورت داشت ، اما با افزایش چروک‌های گوشه چشمانش می‌شد فهمید که لبخند بر چهره خسته‌اش نقش بسته است. بي اختيار وارد بحث شدم. پدر! او هم خطر را مي شناسد. او هم از كرونا فراري است. اما براي تامين نداشته هايش اينگونه خود را به كانون خطر انداخته است. صورتش را به طرف من چرخاند. خنده اش طعم شادي نداشت. از راننده خواست  توقف كند. همين طور كه داشت پياده مي شد گفت: " دخترم ! من هم روزي همين شغل را داشتم. اما آن روزها تامين معاش هدف نخست ما نبود. ما براي شاد كردن دل مردم خودمان را سياه مي كرديم. آهي سر كشيد و رفت.
در مسير با خودم فكر مي كردم ،شاید غم معاش به این حاجی فیروز فشار آورده که اینگونه بی‌محابا بدون ماسک و دستکش به میان جمعیتی آمده و اواز می خواند و نوید بهار را می دهد . اما حتم داشتم كه او هم با نوايش مي خواهد در كم كردن دلهره كرونا  ما را همراهي كند.
کرونا صدای  خيلي ازحاجی فیروزها را نیز در سینه حبس و  آنها را هم  خانه‌نشین کرده بود. اين را از تعداد كم رنگ حضورشان در چهارها و كوچه و خيابان ها مي شد فهميد. تاعيد سال گذشته وقتي دربازار و كوي برزن تو اين ايام صدايشان نويد فرا رسيدن بهار بود. اماعید صدای دایره زنگی و تُمبک عمو فیروز شهرم شنيده نمي شود. صدایي كه فریاد می‌زد «حاجی فیروزه، سالی یه روزه... «ارباب خودم بُز بُز قندی، ارباب خودم چرا نمی‌خندی!
اين صدا ها و نواها چه حال و هوایی به خرید عیدمان می‌داد. هم دل مردم را در آستانه نوروز شاد می‌کرد. هم بازار دست‌فروشان را داغ و داغ‌تر. هم روزیِ هر چند اندک برای خود از این راه به دست می‌آورد و هم دل مردم را نشاط مي بخشيد. عید امسال، اما با ورود کرونا حکایت ها متفاوت است.
بیایم دست به دست هم بدهیم . وقتی دستی را به یاری می گیری، بدان که دست دیگریت در دست خداست. بیایم این روزها را با بوی مهربانی در کوچه و خیابانها ی شهر را پر کنیم .بيائيد ما هم براي شكست دادن كرونا در خانه هامان بمانيم. فرصت براي ديدار وجود دارد.

سمانه اسلامی